حاج قاسم سلیمانی
معرفی کلی شهید
شرایط و محل زندگی
دوران انقلاب و دفاع مقدس
فعالیت های پس از دفاع مقدس شهید
دریافت نشان ذوالفقار
حضور در عراق و سوریه و جنگ با داعش
شهادت
سالروز شهادت حاج قاسم سلیمانی تسلیت باد🖤
جوابیه حاج ابوذر روحی به ادعای بهمن بابازاده
سرود زیبای رفیق شهیدم
سرود زیبای سلام فرمانده
حمله موشکی به پایگاه های نظامی اسرائیل در عراق، راس ساعت 1:20
تولدت مبارک سردار
نماهنگ ملوک الارض
سالروز آغاز دهه فجر گرامی باد
نماهنگ فراق
دسته گل های میلیاردی، تقدیم به سردار
#hero ترند شدهمسر شهید انصاری همان طور كه نفس عمیقی می كشد و تلاش می كند بغض اش را قورت دهد می گوید: «در همان آخرین دیدار، پسرم حسین، كنار حاج قاسم نشست و من و دخترم زینب روبه رویش. حسین لباس رزم پوشیده بود درست شبیه به لباس پدرش. از حسین پرسید پسر كدام شهید هستی؟ حسین جواب داد شهید «سعید انصاری». حاج قاسم كمی در صورت حسین مكث كرد و گفت: «چقدر شبیه به پدرت سعید هستی!» پیشانی حسین را بوسید و گفت: «پدرت خیلی با هوش و با ذكاوت بود.» باز هم پیشانی حسین را بوسید.
زینب از حاج قاسم پرسید: «پیكر پدرم كی برمی گرده؟» چشمان حاج قاسم را نم اشك پر كرد و در حالی كه سعی می كرد اشك هایش را كنترل كند رو به زینب گفت: «به شما قول می دم هر طور شده پیكر پدرتان را برگردانم» حسین و زینب چنان تحت تأثیر جمله او قرار گرفتند كه زینب بار دیگر پرسید: «سردار شما مطمئن هستید؟ خیالمون راحت باشه؟» سردار سلیمانی كه حالا نفس عمیقی می كشید زد روی شانه حسین و گفت: «به خواهرت بگو كه مطمئن باشه به زودی نشانی از پدرتان به شما می رسه» از آخرین درخواست بچه هایم هنوز ۳ ماه نگذشته بود كه در اسفند ماه سال گذشته استخوان جمجمه همسرم «شهید سعید انصاری» به خاك وطن بازگشت و زینب و حسینم آرام گرفتند.
آمد بدون هیچ محافظی
ساعت به ظهر نزدیک شده بود. سردار تنها آمد، خیلی ساده، بدون هیچ محافظی وارد منزل ما شد. با بچهها حرف میزد، خاطرات پدرشان را میگفت، از دورانی که حاج اسماعیل در شهر حلب بود. از مهربانی و جنگآوری پدرشان برای بچهها میگفت. تعریف میکرد که حاج اسماعیل چطور حواسش به بچههای جنگزده حلب بود. در شرایط سخت، روستاهای ناامن را زیر پا میگذاشت تا برای کارخانه آسیاب اهالی روستا که گرسنه مانده بودند نفت پیدا کند.
حرفها بهجایی رسید که بچهها بغضکرده بودند خود حاج قاسم نیز اشک در چشمانش حلقهزده بود. برای اینکه بچهها را از فضای حزنانگیز بیرون بیاورد. صدایش را شنیدم که گفت: «حاجخانم نمیخواهید به ما ناهار بدهید؟»
خودش اول از همه سر سفره نشست. بچهها را یکییکی به اسم صدا کرد: زینب جان فاطمه خانم حسین آقا بیایید بنشینید. بچهها که نشستند خودش یکییکی برایشان غذا کشید.
